رقص کلمه
ایست
دیر زمانی است که به پایان رسیده ام !
مانند یک ساعت شنی که مخزن پایینش پر از شن است، من نیز به پایان رسیده ام !
من نیز گذشته ام پر از شن است !
و در آینده ام هیچ !
ایست !
به راستی کسی نیست تا مرا آغاز کند؟!
سفر بی سایه
تو را می بینم شمع در دست !
اول بار است که در این سفر سایه ات همسفر سایه ات همسفرت نیست !
آخر چرا من و سایه ات باید تو را ترک کنیم ؟!
نه !
چرا تو باید مرا ترک کنی ؟!
سایه ات با من است ، برگرد !
طنین
طنین صدایت ، نبض حیات من است !
بنواز !
بنواز که خوش ترنمی ست !
بهار بی بر
نازا !
سترون از کلمات !
چون درختی بی برم !
هر چند که بهار است !
خاک بخشنده ، خست به خرج می دهد !
بوی سبز
امروز دوباره دیدمت !
سرزنده تر از پیش شده ای !
امروز حتی دیدم شوق از شاخه ات بیرون زده !
بوی سبز عطر می دادی !
آخر نزدیک بهار است !
اما من ، هیچ شوقی از لا به لای انگشتانم بیرون نزده !
و هیچ عطری !
زن
زندگیم زن است !
می دانم !
او مریم شده !
آخر آبستن است !
خدا کند مسیح بزاید !
نه اهریمن !
و اکنون امید به او تنها چیزی ست که دارم !
صبح
ای صبح ، نیا !
تو چه بر ملایی !
پوششی باید تا مانند شب آراسته گردی !